ابوالفضل شیردل

دسته: خاطرات کارکنان

چگونه روز روشن برای یک آتش نشان تاریک شد!

ردیف دندانهای بالا و پایین ابوالفضل پشت سبیل های نسبتا بلندش پنهان مانده بود ،سبیلهایی که برای من همیشه خاطره ی یک مرد مهربان را زنده می کرد.

انتظار طولانی برای گرفتن چند نان ،باعث شده بود تا مشت گره کرده ی کودکی بالاخره خسته و یک اسکناس مچاله شده از میان انگشتان کوچکش لابه لای ازدحام صف نانوایی گم شود،کودکِ مضطرب که سرما هم صورتش را سرخ کرده بود نگران به دنبال تنها اسکناسش بود،که مردی با چند اینچ سیبیل، اسکناس را در پهنای کوچکِ دست کودک گذاشت و نگرانی جای خودش را به آرامش داد.

از گل انداختن صورتش می فهمی که ابوالفضل شیردل دارد می خندد،قُلو نکردم – کافیه فقط برای یکبار یک تُکِ پا سری بزنی ایستگاه مرکزی بعد حرف من و تایید میکنی!

امّا مهربانی و معرفت ابوالفضل بدون مانعی برای همه قابل مشاهده و کسی نیست که این موضوع را کتمان کنه؛خاطره ی جالب آتش نشان شیردل واقعا شنیدنیه و برای یکبار هم که شده باید پای حرفاش نشست و به این خاطره گوش داد.

بعدازظهر شده بود و این فرصت را پیدا کردم که دقایقی روی تخت آسایشگاه استراحت کنم،جولان افکار مختلف که در حال تاخت و تاز بودند و روشنی روز که از لابه لای کرکره ها خود را به آسایشگاه رسانیده بود،خواب را از چشمانم ربوده بود.

خیلی تلاش کردم تا چرتی بزنم اما بیهوده بود،که یادم آمد همکارم(اشاره به آقای صادقی) وقت خواب روی چشمانش چشم بند می زد،من هم به تقلید از ایشان دستمالی که همیشه توی جیب داشتم را روی چشمانم کشیدم و با دو گره پشت سر محکم بستم.

خنده های ابوالفضل رشته ی کلامش را پاره کرد و دوباره ادامه داد: فکر می کنم یک ساعت گذشته بود و من هم به خوابی عمیق رفته بودم،که با صدای وحشتناک آژیر مثل فنر از روی تخت بلند شدم و به سمتی که میله فرود بود حرکت کردم.

هنوز چند قدم برنداشته بودم که که به پایه ی تخت گیر کردم و با سر به سمت کف آسایشگاه شیرجه زدم،هوا تاریک شده بود و جایی را نمی دیدم،دوباره به کمد های رختکن برخورد کردم،اما به میله فرود نرسیدم،در این تقلای بی فایده فهمیدم که هنوز چشم بند یا همان دستمال دید چشمانم را گرفته است.

تا چشم بند را از روی صورتم برداشتم، از ماموریت جا افتادم و منتظر ماندم تا بچه ها از ماموریت برگردند،چشمتان روز بد نبیند تا مدتها بچه ها می گفتند و می خندیدند و من هم از آن به بعد دیگر از خیر چشم بند و دستمال گذشتم،چون بچه ها خاطره ی آن روز و اینکه چطوری به در و دیوار می خوردم را همیشه صحبت می کردند.

ابوالفضل شیردل خنده اش که تمام شد،از آمدنش به آتش نشانی گفت و اینکه سال 1386 از شهرداری به آتش نشانی آمد و عاشق کارش هم هست و از خانواده هم معذرت خواهی کرد به خاطر اینکه خیلی از اوقات سر شیفت بوده و نمی تواند وقت زیادی در کنار آنها باشد.

روابط عمومی – یازدهم مرداد ماه 1394 – ایستگاه مرکزی